وببار ای"بــــارانــــ" که با باریدنت تجلی میبخشی بارها قصه خوب تازه شدن کفش های کهنه را...
 

بَه میبینم ک امسال کنکور دارمُ از این صُبتا :|

( با آهنگ پلنگ صورتی بخونین)

چِ بد ...

چ بد...

چ بد...

چ بد...

چ بد...

چ بد...

چ بد...

+

ناراحت نوشت : دیگ کم میام نت میخوام مث ی دختر خوب درس بخونم میام وباتون شاید خاموش حالا شایدم روشن اصن هرچی خدا بخواد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 11:50  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

 

من میخواهم چگالی چشم هایت را اندازه بگیرم تا وزنِ مخصوصِ اشک مرا احساس کنی .من میخواهم با یک مولکول تبسم تو تشکیل دو اتم ابدیت بدهم .میخواهم درخطِ گمشده نگاهت راه بی افتم و سنگ های آسمانی سرمه را ببینم .میخواهم در خطِ موازی مژگانت قراربگیرم مماس با نیم دایرهِ ابرویت آنگاه کائنات کوچک اندوهم را ب هیئتی دیگر بیافرینم . میخواهم ...

 "برای قبله ابروی تو نماسنج اختراع کنم ! "

+

نوشته شده توسط احمد عزیزی "یک لیوان شطحِ داغ"

پ.ن: چقدر این کتاب فوق العادس آدم میخونه انگار میره ی دنیای دیگ واس خودش عالمی داره :)

نگرانی نوشت: قضیه چیه چرا همه دارن وباشونو خذف میکنن avalanch یا پوچ نیستن :(

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 11:30  توسط دوشیزه مُتوهم  

 

- آخ یادش بخیر چقد من ب همه دوستام قول دادم ک با داداشا و داییاشون مزدوج شم چقدم این فک و فامیلاشو بیشعورن اصن نمیان خواستگاری عاقا بیاین منو بگیرین من راضیم بوخودا  نمیان دیگ پ من برم ب درد خودم بمیرم ...البته یکی از دوستام بود منو برای داییه سی سالش میخواست ب دوستم گفتم پ باید بشینم سر ارثش والاع ببین با احساسات پاکِ ی دختر چ کارا ک نمیکنن :|

+

حالا من منتظر اینم ی روزی همشون بگن "بله" فک کنید یهویی باهم این تصمیمو بگیرن من باید چ غلطی بکنم دقیقا خدا میدونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 17:40  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

 

"لیلی"

روی لیلی کلیک کنید :)

- تا دنیا لیلاس لیلا همینه مجنون بزرگترین احمقِ زمینِ :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 12:0  توسط دوشیزه مُتوهم  

 

آدم بهتر است یک برادر داشته باشد ....این احساس خوبی است ک آدم وقت سفر و خداحافظی پیشانی اش را بگذارد روی شانه مردی ک برادرش است ! یا اگر خواست صورتش را "ببوسد" زبری ته ریشش را بر روی گونه اش احساس کند آن وقت دلش نمیسوزد ک عشقی در زندگی ندارد . دست کم محبت خواهر برادری جایش را پرمیکند محبت بین خواهر و برادر هیچوقت از بین نمیرود تازه خراب هم نمیشود ممکن است آدم بابرادرش دعواکند ولی ممکن است یک روزی هم آشتی کند بدون آنکه چیزی خراب شود ! آدم یک برادر داشته باشد خوب است خیلی خوب! :)

"فریبا وفی"

پ.ن: چقد از این داداش کوچول موچولا خوشم میاد درست مثل این عکسه :) خدا ی دونه بنداز تو بغلمون :)

پ.ن: همیشه دوست داشتم هفت یا هشتا برادر میداشتم و منم این وسط ی تک دختر می بودم :))

البته همین ی دونه ایم ک ما داشتیم همچی خیری بهمون نرسید  آخ ک چقد هم دیگرو میزدیم ینی میزدیما

من بیشتر میزدم....:)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 17:12  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

 

عِن قد

ک

بعضی از آدما

"بیشعورن"

خودِ

"بیشعور"

عِن قد

"بیشعور"

نیست!

+

 اندر افاضاتِ "فامیلِ دور" :))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 12:28  توسط دوشیزه مُتوهم  

 

لعنت ب تصمیم هایی ک باید زیادی روش فک کنی چقد سخته اه اه تُف (خی لی وخ بود تُف نکرده بودم ن ؟! ) درست شبیه آدمیم ک وسط ی جادس و احساس میکنه داره راه و درست میره اما شک میکنه و لحظه ب لحظه برمیگرده ی نگاه ب عقب میندازه ! اصن همون لای منگنه خودمون :|

+

کمکم کن زیادی درست تصمیم بگیرم :)

پ.ن: خواننده های خاموش همگی دکمه آنتونو بزنید ببینم چنتا خواننده خاموش دارم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 11:49  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

همین الان رفیقم اس داد گف:

بزرگترین دروغِ کتاب های عربی: "جمعِ مذکرسالم "  اصن مگه میشه؟! :|

+

آخ یکی بیاد شونه های منو بماله:||

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 23:37  توسط دوشیزه مُتوهم  

 

تحقیقات روانشناسان نشون داده دیدن یک صحنه مستهجن بیست سال طول میکشه تا از ذهن پاک شه

فک کنید بیست سال!! :|

- حالا من میگم کاش این درسامونم ی خرده جنبه ی مستهجنی داشت عِن قد ب چِ کنم چِ کنم نمی افتادیم

والاع :||

+

پ.ن: ماداریم ب کجا میریم واقعا ؟! :||

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 12:23  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

 

-همیشه ب این فکر میکنم اگر روزی بمیرم چ بلایی سر تقویم های پراز خاطره ام می آید ...؟! اما از طرفی دوست دارم دیگران حرف هایم را بخوانند و چقدر آن لحظه دلشان برایم میسوزد وچقدر خودشان را مقصرمیدانند ک در دلم چِ ها گذشته است! اما از یک چیز دردرون این تقویم هایم راضیم این ک خاطراتِ بدِ بدتر را ننوشته ام وفقط با چهار تا فُش سرو تهش را هم آوردم هم برای خودم بهتر است هم برای اطرافیان ک با تداعی آن خاطراتِ تلخ غمگین نشوند! ولی خیلی از حرف های ناگفته ای است ک حتی توی هیچکدام از این تقویم ها پیدا نمیکنند ودردلم تاروز قیامت خواهد ماندتازه آن روزهم حرف هایم را بلند بلند نمیگویم تنها صورتم را نزدیک خدا میکنم یا حتی با یک پلک این عقده های دل را ب او میفهمانم...!

+

خدای مهربانِ من :)

پ.ن: چقد موزیک وبمو دوست دارم :)

پ.ن: دوسِتان دقت کنیدلفا روی کلمات "این" و "اینجا" کلیک کنید عکسارو میبینید دیگ نگید کوعکس خوب؟!

ولی خو منم باید این کلمات و رنگیش میکردم قبول دارم:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 15:35  توسط دوشیزه مُتوهم   |