وببار ای"بــــارانــــ" که با باریدنت تجلی میبخشی بارها قصه خوب تازه شدن کفش های کهنه را...
یک استکان "غزل" مهمانم کنید... 

حالم ک خراب باشد ب اشعارم پناه میبرم...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 19:1  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

مردی که صدایش خاص و ویژه باشد برای یک دختر خوب نعمتی است (من خودم ب شخصه عشق میکنم شمارو نمیدونم :D )  اینکه فقط فقط نامِ تو صدای آن مرد را لمس میکند! مثلا همین شاهین شرافتی صدایش شخصیتی بهش داده :D

+ هی دخترها اصلا بگذارید یکی از ملاک های اولیه لیست ایده آل هایتان برای خواستگاری :) :D  

+ اصلا ب خاطرِ همین است که من دوست داشتم روزی دوبلور شوم که بروم درجمعِ آن همه صداهای ناب چ لذتی دارد :)) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 18:37  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

 

 

بالاخره روزی میرسد که از دست این افکارها... این کلماتِ پیچیده مبهم ...این خیال های بیهوده که مارا از هم دور میکند سر ب بیابان نَ ... سر ب "ماه" میگذارم! روانی شدنمان هم مثلِ بچه آدم نیست باید حتما برویم یک جای شاعرانه... میدانی من خیلی شب ها ب ماه نگاه میکنم اما در روزهای اولیه نبودنت چند شب بود که ماه گمشده بود آسمان هم تار بود نمیدانم آن شب ماه از دردِ چ کسی خودش را گم وگور کرده بود ! آخر میدانید در کتاب ادبیات خوانده بودم مجنون ها وقتی ب ماه نگاه میکنند دیوانه تر میشوند. معلوم نیست چقدر در این دنیای کوچک دیوانه جمع شده یا همان مجنون ! واینجا فقط ماه است که میسوزد و میگیردو گم و گور میشود و هیچ نمیگوید...! درواقع ماه بخشی از مجنونِ شماست تمام حرف ها... نگاه ها... میتواند در ماهِ آسمانِ شما جمع شود و برسد ب دست همان چشم ب ماه ک معشوقِ شماست! آنقدر این حس عجیب و واقعی است که هیچ تلسکوپی قادر ب دیدن این همه احساس در صورت ماه نیست تنها چشمانِ خستهِ لیلی و مجنون میبیند! پس با این حساب باید مراقب تمامِ لیلی ها و مجنون ها بود که اگر آنها بگیرند ماه میگیرد و آسمانِ یک شهر است که بی ماه میشود! 

تقدیم ب تمامِ دل های بیقرار... 

بیچاره ماه وقتی میگیرد ب کدامین سیاره پناه میبرد؟!  

دوشیزه با حالِ خاصی نوشت: حالا ک داری میای من دارم میرم... میرم شمال برای تمدد اعصاب !  

میرم با دریا حرف بزنم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 14:29  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

ب خودم آمدم انگار "تویی" در من بود... 

این کمی بیشتر از دل ب کسی بستن بود! 

|علیرضا آذر|

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 0:10  توسط دوشیزه مُتوهم  

انگار ک تمام نویسندگان بلاگفا مرده اند یک مرگِ طولانی زخم خورده نمیدانم واقعی یا غیرواقعی و من هم شاملِ همین مرده هایم خدا ب بازماندگانمان صبر دهد :|

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 0:26  توسط دوشیزه مُتوهم  

 

خیابان های این شهر سرتاسر هوای تو در سر دارند من هم بهشان حسودیم میشود از باران های چشم هایم که بگذریم میخواهم بگویم چشم هایم بهانه گیر شدند هرلحظه دنبالِ تواند در این خیابان های شلوغ ! در این شیشه های بخار کرده ماشین ها که شاید یکی از سرنشین ها تو باشی اما نبودی و من نا امید تر نشدم دلبسته تر شدم و نگرانِ این روزهای خودمان... میدانم انگار دلم قرص نیست یک جای کارش میلنگد فقط منتظرم ببینم دعاهایمان چ میکنند!... 

تو که بیایی همه چیز خوب تر میشود زودتر بیا... 

تمام ال نود های این شهر روی اعصاب من اند چرایش بماند!...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 14:24  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

ی عالمه کتابای نخونده... 

ی عالمه تستای نزده... 

ی عالمه بدبختی... 

الان دقیقا خاک توسرِ کی؟! 

من؟! 

ما؟! 

زندگی؟! 

هیچکدام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 20:35  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

خیلی بی صدا شدم ...! 

دلم میخواهد در یک خیابان بی انتها قدم بزنم حتی دلم نمیخواهد در آن لحظه فکر کنم فقط قدم بزنم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 20:16  توسط دوشیزه مُتوهم  

خوشبحالت پیش خودت هستی! 

|علیرضا روشن|

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 13:27  توسط دوشیزه مُتوهم  

 

اصلا مرا با خودت بردی ؟! مگر قول نداده بودی مرا با خودت میبری؟! پس چرا این روزها بارانِ چشم هایم خشک نمیشود؟! تپش قلبم آرام نمیگیرد!... سردرد های لعنتی افتاده ب جانم ...برگشتم ب همان حالت اولیه بد بودن! قلبم درد میکند میفهمی؟! برای زیباتر شدنِ عریضه نمیگویم ب طور واقعی عجیب درد میکند!  اویِ من میدانم حالت دستِ کمی از من نیست و جایت بهتر از من و دلت زیباترین جایگاهِ هستی است ! اما من این روزهارا می میرم یک مرگ غیر واقعی که دردش از واقعی بیشتر است جای خالیت را باهمان رویاهای شیرین همیشگی پر میکنم!...  

نشستی روبرویم ومن تند تند برایت از درو دیوار حرف میزنم وتو باهمان نگاهِ پر از آرامشِ همیشگی با چشم هایت لبخند میزنی و با تمام وجود مرا گوش میدهی! آخرِ حرف هایم از خوشحالی اشکم در می آید تو هم بغض میکنی اما نمیگذاری اشک هایت را ببینم هنوز ساکتی! نفسی عمیق میکشم و دوباره تند تند شروع میکنم ب حرف زدن برایت!...  نبودنِ این روزهایت برایم عقده شده! کلمات برای از تو گفتن هجوم آورده اند اما اینجا برای ازتو نوشتن هوا کم است!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 19:46  توسط دوشیزه مُتوهم   |