وببار ای"بــــارانــــ" که با باریدنت تجلی میبخشی بارها قصه خوب تازه شدن کفش های کهنه را...
 

برام سنگینه "محدودیت " از "تو" ...

+

"بنیامین" 

و

"این" :)

چقد رفتم تو فاز عشق و عاشقی من چمه؟! :|

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 13:30  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

 

مورد داشتیم طرف از خوشحالی زیاد عروسی نَوش سکته کرده :|

بعد از شنیدن این خبر نمیدونستم بخندم یا گریه کنم . همیشه فک میکردم آدما از غم و غصه زیاد سکته میکنن نگو

از خوشحالی زیادم سکته میکنن :|

+

خدا نصیب نکنه ...

چی میشد کوچه ماهم "این" شکلی میبود :)))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 13:9  توسط دوشیزه مُتوهم  

 

چند شب پیش عروسی دعوت داشتیم خواستم خوشجل مُشجل کنم از این نگینای دندون ب دندونم زدم :)

خلاصه اینکه "نگین" تا فردا با مابود ب همه اهل خونه هم همش لبخند میزدم میگفتم منو نگا (اشاره ب نگین دندون)

رفتم سر کلاس خیلی شیک بعدشم با رفقا خوراکی خوردیم درحال خوردن بودم ک خندیدم یهو رفیقم گف :

فاطی؟!

هوم؟

نگین!...

دستمو گذاشتم رو دندونم دیدم نیست هیچی دیگ نوش جان کرده بودم سرطان نگیرم :||

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 18:5  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

 

در راستای پست قبل منظورم از امنیت اینه ک یهو ی موشک نمیاد وسط خونمون یا تیر هوا نمیکنن قلبمون بیاد تو دهنمون دوست دارین زبونن لال "غزه" بشیم ؟! وگرنه ما ک آزادیه شخصی نداریم من خودم ب شخصه با ترس و لرز میرم از خونه بیرون تازه مثلا من جای خوبی زندگی میکنم :|

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 17:55  توسط دوشیزه مُتوهم  

بنده جز اون دسته از آدمام  ک بعضیا هی چپ و راست بهم میگن "غرب زده" خوب البته راست میگن منم با این موضوع اصلا مشکلی ندارم خیلیم راضیم حالا شما هرجور دوست دارین فک کنید هرچیم دوست دارید بگید ....

ناراحت شدین؟!  والا ب خدا الان اگ من اون ور آب بودم خیلی وخ بود منو کشف کرده بودن بعد شکوفه زده بودم و الان واس خودم ی ادیسونی ... ی نیتونی ... ی  چیزی میشدم :|

+

دوشیزه درون: خاک برسر بدبخت خودباخته غرب زدت کنن ....تحت تاثیر فرهنگ بیگانه... اجنبی :||

از تجربیات دوشیزه آمده است که: در زندگی یکی شانس مهم است و دیگری پارتی ینی چ میکنه این کلمه :)  ایشالا قسمتتون بشه ....! حالا هی برید یکی بزنید تو سرخودتون یکی تو سر کتاب هی برو درس بخون عی بابا :|

+

ولی جدی اصلا جز اون دسته از آدما نیستم ک دنبال آزادی بگردم اصن آزادی ینی چی؟ هان؟ ب نظر من آزادی ینی همین امنیت و آرامشی ک در کشورمون برقراره فمیدین عن قد نگید آزادی نداریم والسلام باشد تا رستگار شویم همگی :))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 16:45  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

 

این روزها فکرهای جدیدی در سرت گشت میزند اینکه اگر یکی بود تا هروقت دلت گرفته بود برایش حرف میزدی و او فقط میشنید ... یا اینکه اگر اتاقت پنجره چوبی داشت و اتفاقا در آن لحظه پنجره اتاقت باز باشد و یک دوست دستِ عمیقی ب رویت تکان دهد و چقدر خوش میگذرد ! یا اینکه دوست داشتی یک آدم جدید در زندگیت یک جور مدلِ خاص دوستت داشته باشد خیلی ویژه و چقدر خوش میگذرد! یا اینکه در روزهای ابری ک هوا پس است و دلت برای قدم زدن غنج میرود یکی باشد ک درآن لحظه پیشنهاد قدم زنی در خیابان های شهر ها بدهد و تو با ذوق و شوق وافر و یک لبخندِ درشت ک سپیدی دندان هایت راهم نشان دهد پیشنهاد را قبول کنی و چقدر خوش میگذرد! :) یا اینکه حوصله ات سر رفته است و روی تخت دراز کشیده ای و ب سقف سفید اتاقت خیره شده ای ک یک آن صدای پیامک گوشیت بلند میشود وتو طبق معمول شیرجه میروی درگوشی و میبینی کسی برایت مسیج داده ک اصلا فکرش را هم نمیکردی تنها شماره اش درگوشیت خاک میخورد . پس با خود تصمیم میگیری ارتباطت را با او صمیمی تر کنی !

+

اگر تمام این اتفاقات بی افتد تو با خودت فکر میکنی چقدر در زندگی دیگران نقش داری و چقدر خوش میگذرد :)

+

پ.ن: بودنِ این آدما آرامشِ اما تعدادشون کمه !

دوشیزه با آن توهمات عتیقه اش میگوید: چن وخته دوست دارم یکی عاشقم بشه ی جور ناجور و من ندونم بعد یهو سور پرایزم کنه :دیییی 

دوشیزه درون: عقده ای؟! :|

عنوان پست از "این" آهنگه حتما گوش بدین :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 22:50  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

 

نارگل و شیوا منو ب چالش خیلی وخته دعوت کردن ممنونم:)

+

واما من کتاب "چراغ هارا خودم خاموش میکنم" از زویا پیرزاد رو بهتون معرفی میکنم...

کسانی ک دعوت شدن:

نارگل عزیزم :)

تاتیای مهربان:)

نئوی عزیز:)

مستر law yer

پونه خانوم گل :)

+

خواهش میکنم دیگ دست از سر کچل چالش بردارید مچکرم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 21:33  توسط دوشیزه مُتوهم   | 

 

میدونم الان داری اینجارو میخونی ولی ای کاش وبلاگتو(یا وبلاگمو) حذف نمیکردی من ک چیزی نگفتم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 21:23  توسط دوشیزه مُتوهم  

 

آدم باید از دست "بعضیا" رمز وبلاگشو چار قفله کنه !

فوضول ک نیست بنده خدا فق ی نمه بچه پرو تشیف داره ی کوچولو ام کنجکاوه :||

اونم چیزی نیست خودم ادبش میکنم ب همین قرمزی بالاخره پس فردا باید بچه های خودمو ادب کنم آدم باید از ی

جایی شروع کنه :|

+

خداوند تورا ب راه راست هدایت کند باشد تا آدم شوی :|

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 13:32  توسط دوشیزه مُتوهم  

من با دیدن "این" کلیپ خودمو نکشتم خیلی عه !

واقعا م -ح- ش- ر-ه   از همان محشرهای کرویی :)

خواهشا با دقت ببینید :)

+

اسپیکراتونم زیاد کنید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 16:11  توسط دوشیزه مُتوهم   |