" بـــــدونــــِ چــــتـــر"

وببار ای"بــــارانــــ" که با باریدنت تجلی میبخشی بارها قصه خوب تازه شدن کفش های کهنه را...

 

نزدیک ب یک ساعت تاخیری داشتیم از موقعیت استفاده کردم و کتاب اشکانَرو تموم کردم آخر کتاب عِن قد بدتموم

شد ک ب پهنای صورت اشک ریختم!:(

بالاخره خانومی از بلند گو اعلام کرد دینگ دینگ دینگ هواپیمای تهران ب مقصدِ مشهدآماده پرواز است از مسافرین

محترم تقتضا میشود ....

سوار هواپیما شدیم از شانس گَند من وسط افتاده بودیم ولی برگشتنه کنار پنجره بودم{ آیکون ذوق مرگی}

همه چی برای من جدید بود عین این عقده ای ها! دی

Iran air پرواز کرد وقلب منم همراه با اون هُری ریخت پایین ! بالا و بالا و بالاتر و تا چهارمین اوج پیش رفت! سرمن هم

داشت کنده میشد سردرد وحشتناکی گرفتم تا چن روز:(

نکته ای ک تو این هواپیما وجود داشت اینکه: همه ی مهماندارها دماغ عملی بودن:دی

خلاصه تو آسمونا اتفاقای دیگ هم افتاد ک اینجا جایز نیست بگم!دی

عاقا خواستیم بریم حرم وارد ضریح ک شدیم عین جنگ جهانی اول بود زنونرو میگم:| شیطونه میگف بپرم اون ور

شیشه عین ی بچه آدم زیارت کنم ینی تو اون لحظه ب حال مردا من غبطه میخوردم چقد ریلکس زیارت میکردن:(

ایشالا همتون زودِ زود برین....

+

پ.ن: من نمیدونم چرا هرکی از جلوی سوئیت ما رد میشد میزد زیر آواز ملت عاشقنا....!

پ.ن: آسمونم واسِ خودش عالمی داره خوش ب حال خلبان ها:))

پ.ن: کتاب اشکانرو بخونید از ابراهیمِ حسن بیگی...

|پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲| 10:25|دوشیزه مُتوهم |

 

حال ندارم پست بذارم ولی خیلی دوست دارم بذارم:(

+

سلام ب همه من برگشتم...

|سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲| 18:29|دوشیزه مُتوهم

 

سه شنبه ب شوقِ دیدارت تا اوج آسمان ها پرواز خواهم کرد همچون کبوتر های حرمت اگر لیاقتی باشد ...

وبر روی گلدسته هایت فرود می آیم امیدوارم فرودی آرام همراه با حضور قلب و توام با آرامش باشد!

+

ب گمانم زندگی کردنم برای تو خواستنی تر شده است این روزهایم را درک نمیکنم حال عجیبیست شاید عجیب

هم نباشد اما برای من زیادی است!

+

من ب لطفِ نگاهت ای باران ...

سوی "مشهد" زیاد می آیم ...

دست بر روی سینه هربار از سمتِ باب الجواد می آیم!

بعدانوشت: با هواپیما میرم برای اولین بار( آیکون ذوق مرگی)! :))

|یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲| 15:41|دوشیزه مُتوهم |

 

ب ی جایی از"زندگی" میرسی و برمیگردی ب خدا فیس تو فیس میگی خدایا "غلط کردم" "چیزخوردم"!

+

پ.ن: پس چ بهتر ک از همون اول حرف خدارو گوش کنیم....

پ.ن: بچه های خوبی باشین:))

 

|چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲| 17:11|دوشیزه مُتوهم |

 

دوست داشتنی ترین حِس توی دنیا برای ی دختر بابایی میتونه این باشه ک دستت روی قلبش باشه و تازه بفهمی

ک این قلب مهربون و پرتلاش ی عمره داره برای بودنت ...برای نفس کشیدنت...برای اینکه بشی میوه زندگیش

خودشو ب تالاپُ تولوپ بندازه!

+

پ.ن: در آغوشِ پدر...

پ.ن: الهی قربونت برم بابا آخه چرا من قدرتو نمیدونم؟! :(

|سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲| 11:3|دوشیزه مُتوهم |

 

هوا "برفی" همه "تعطیل"   زندگی "شیرین" میشود...! :))

+

هوا میزند موج برای "دونفر" البته هوا اصلا دونفره نیست باید گَله ای بریزی بیرون برف بازی کنی:دی

پ.ن: ینی من با این عکس عشق میکنم:)))

|یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲| 9:8|دوشیزه مُتوهم

 

بعضی از این teacherهارو باید بذارن تو موزه میترسم بلاملا سرشون بیاد...

+

پ.ن: از teacherشدن متنفرم...:|

|شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲| 15:27|دوشیزه مُتوهم |

 

آنارشیست های درون من مینویسند ... خسته میشوند... گریه میکنم... حتی میخندند. اما فقط یک آنارشیست هستند و هیچ کس آنهارا نمیفهمد!  تار های مغزشان همیشه اتصالی است! شاید چیزی نگویند ...حرفی نزنند ولی دردرونِ خود میمیرند! همه ب آنها زور میگویند و آنها میشوند یک آنارشیستِ مظلوم!

 

 

سرم را محکم ب دیوار میکوبم ! ساکت! هیس چیزی نگو... میخواهم تبدیل ب یک آنارشیستِ آرام شوم نمیخواهم فکر کنم فقط میخواهم ب آن کاری ک انجام میدهم فکر کنم... در کوبیدن "آرامشی" ست اما بالا تر از آن میتواند یک " شلیک" باشد !

شلیک....

پ.ن: میدونم این روزا ی خرده دِپی مینویسم اما تحمل کنید میگذره...

پ.ن: من خوبم:)

|چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲| 22:42|دوشیزه مُتوهم

 

"باران" اصلا شاعرانه نیست ...!

برگ و باد پاییزی هم...!

شاعرانه نِق نِق های توست در زیر آسمانِ "بدونِ چتر" !

 پ.ن: حسِ خوبی داشت :)

پ.ن: ب این نتیجه رسیدم ی خرده آدم بیخیالی باشم!

پ.ن: لُدفن ب عکس قالب دقت کنین نکته ظریفی داره پیدا کردین؟

|چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲| 15:29|دوشیزه مُتوهم |

 

این روزها "مرگ" عجیب در من رخنه کرده است در دنیای افکارم برای خودش جا پیداکرده است ومن هرروز

ب آن فکر میکنم دیگر از تنهایی میترسم! این روزها هرشبش یک کابوس است یک حال ناخوش ویک خستگی

تمام نشدنی ... زمان میگذرد وساعت ها با آونگ خودشان قبر مارا بیل میزنند !

من میمیرم و خاطره هایم همراه خودم خاک میشوند...

- خدایا ب من آرامش بده وروحم را ب همنشینی خودت دعوت کن! در قلبم نام تو بتپد وزندگیم رو ب جریان تو باشد

+

پ.ن: همیشه دعا میکنم قبل از عزیزانم از این دنیا برم...

پ.ن: باکمال تاسف چقد زود میگذره :(((

پ.ن: این روزا فک کنم همه حالشون بده نع؟

|سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲| 15:38|دوشیزه مُتوهم |

miss-A